عادت هفت روزه ای که شمارش می کنم زود به پایان برسه
اما انگار این عادت ماهانه نیست
عادت همه روزه ی زنانه ایه که دستهامو مردونه و زمخت کرده
من زنم و این سیاه ترین سایه ایه که هر لحظه دنبالمه
سعی می کنم اما اینجا دیگه انتخاب با من نیست
من انتخاب میشم
و تو منو انتخاب نمیکنی... به همین راحتی
خیلی لطیف و آهسته که مبادا احساسم ترک بخوره
دستامو رها میکنی
و میگی : خدا حافظ عزیزم
و خیلی زود می رفتی . چقدر شیرین دروغ گفتی که دوستت دارم .
ساده ترین کلام برای با تو بودن را بارها به یادت زمزمه می کنم و
با تو گپ می زنم . می خندم . می رقصم
ولی هنوز از بوسیدن تو عاجزم . . .
سلام.
اما چراغ من در تاریکی به خاموشی سپرده شده...
ساده گذشت همه ی لحظه های ساده ای که همه چیز بود تا بفهمم کجای زندگی ام
یک لحظه وسوسه ی خوردن سیب تو تا همیشه زنجیر شد به پاهای آلوده به رفتنم
من از نفس دست کشیدم
مطمئن باش نیش خند من بی منظوره .
زمان... غصه دار نباش
از ثانیه های کثیف تو چیزی به ارث نخواهم برد
عقربه ها دوان دوانند تا به هیچ کجا برسند
تاریخ رسیدنم انقضا شده
وسوسه ی خوردن سیب تو تا همیشه زنجیر شده به پاهای آلوده به رفتنم
ما حیوان های ناطق کمتر یا با کمی هم تخفیف، هم سطح حیوان ؟
من نشسته ام دست به سینه به انتظار که گفته اند قراااااااااار است...
من که از بر کرده ام تمام حرف ها را
حفظ کرده ام که از پشت زمان مردی می آید
زمانی که گم شده در هیجان زرق و برق و رقص و ضرب و
رنگ سبز و آبی و سرخ و سفید و لجنی و حس زرد تهوع...
توی این دنیای بی کس،کسی هست که بداند؟
کجای زندگی افتاده ایم ما آدم های انسان نما؟؟؟؟؟؟
و سخت تر این که میدانم و بر نمی گردم...
و هنوز زمین در حال چرخیدن تو مدار خودشه
انگار نه انگار...همه چیز عادی به نظر میرسه
من هنوز حس می کنم برای مردن زندگی می کنم و برای جهنم بندگی...
زیر سایه ی پوچی هفت هزارو هفتصد و نودو پنجمین روز زندگیمو با دستای خودم پوست می کنم
این یکی هم پوچ از آب در اومد
منم مبتلا شدم مثل خیلی های دیگه
چه بیخود شده نفس کشیدن
این فصل چه هوای بدی داره
میفهمی؟ نه نمی فهمی
گناهی که به دوش می کشم
نفسی که بی اراده می کشم
حتی به زور عاشقم...
من و این پل هنوزم از تو میگیم
ما هنوزم چشم به راهیم
من و پل و این فصل هنوز به هوای تو اینجاییم
من روی این پل عادی شدم مثل یک کلاغ
تو محال شدی مثل سراب
من پنجره رو بستم اما باد اصرار داشت تنهاییم رو به روخم بکشه
اشک ریختنمو هو میکنه...
به جهنم که چشام بارونیه نه؟
لا لایی هام خوابت کرد
منو کی خواب بکنه؟
صبر کنید و ببینید که حتی کلاغ ها هم از شهرتان کوچ خواهند کرد
صبر کنید و ببینید که چگونه در خاکستر فرزندانتان به خوشبختی خواهید رسید
مال شما...
زندگی همه اش مال شما و هنگام رهایی از درد وجدان میتوانید به مزار مادرانتان پناه ببرید
سر در دامان خاکی شان بگذارید و بگوییدکه دعایمان کنید
بگویید فرزندانی فربه از رنج قربانی آینده کوتاهمان کردیم
آه...فرزندی نماند
همه زندگی و آینده زیبا که دعوتمان کردید به آن بیاییم مال شما
حالا بی حساب شدیم.
هم عطر ناب لحظه های تو بودنم آرزوست
لحظه لحظه همه ی وجودم در انتظار تو
در پیش چشم مهربان تو نازم آرزوست![]()
تو خوابیدی منو اینبار میبینی کنارت، بدون اشک بدون آه می لرزم فقط
باد های رفتن و افسوس از کنار درز باز و کهنه ی در می خزند آروم
ناله میزد در که میری
دست جسمت سرد بود اما نگاهت مثل هر بار توی چشمم خیره و می خواستی نازم کنی
نا خواسته از درز کهنه رد شدی
تنها ترم کردی
تو هر بار بوی عطر و مهر میدادی ولی این بار....
تو بوی مرده میدادی
لحظه های تلخ این تنهایی من
فکر کردن فکر کردن
خواب و بیداری و تکرار
نه نمی آیی...
نا خواسته بود همه ی آنچه را که آهسته برایت زمزمه می کردم
از بس دلم برای یک لحظه بودن تنگ شده بود
هی گفتم ای کاش
هی گفتم ای کاش
پس رسیدن کجاست؟
کجای زندگی گیر کردم که هر چه زور میزنم فقط میبینم لباسم پاره تر شده ؟
همه رسیدند و گفتند پس کی می رسیم؟
شاید منم رسیدم ولی چون نیست نرسیدم...
نشسته بودم کنار جاده ای که تو از آن می گذشتی
لحظه ای چشمانم خشک نبود و همیشه کنار روز های بودنت شمعی روشن کردم
تا شاید میان تاریکی لحظه ای به چشمانت گیرا باشم.
دل خوش کردم به هر صدای گنگی که برایم تو را یاد آوری می کرد ...
انگار نگاه تو میون من و شاید کس دیگه...
باز بیدار شم از خواب تو تا صبح
میون من و کابوس تو درگیری هست...
می خواهم همه را به گرمای عشق دعوت کنم
حتی سرما را
می خواهم نا امیدی را به همه ی خوبی های در راه امید وار کنم.![]()
بوسه و احساسه
فاصله قد یه لبخند
بینمون فقط لباسه
توی دستامون نوازش
توی چشم تو یه خواهش
تو صدای من خجالت
تو نفس های تو سازش...
شب چقدر آرومه
من کجا خوابم برد
فکر من داغونه
عشقمو کی برده؟
سهممو کی خورده؟
دست من خالی شد
من که ماتم برده...
می شناختم دستانت را وقتی دستهایم را به قصد کشت جدایی فشار می دادند
ستایش می کردم چشمانت را وقتی با شیطنت کودکانه در میان نگاهم به دنبال عشق می گشتند
میدویدم میان افکارت تا مبادا که لحظه ای از یادم غافل شوی
من کنارت بودم پس به چه می اندیشیدی؟

