تبليغاتX
پشت هیچستان
دو روزه  که عادت ماهانه من شروع شده

عادت هفت روزه ای که شمارش می کنم زود به پایان برسه

اما انگار این عادت ماهانه نیست

عادت همه روزه ی زنانه ایه که دستهامو مردونه و زمخت کرده

من زنم و این سیاه ترین سایه ایه که هر لحظه دنبالمه 

سعی می کنم اما اینجا دیگه انتخاب با من نیست

من انتخاب میشم

و تو منو انتخاب نمیکنی... به همین راحتی

خیلی لطیف و آهسته که مبادا احساسم ترک بخوره

دستامو رها میکنی

و میگی : خدا حافظ عزیزم



+ نوشته شده در 91/02/13ساعت 21:7 توسط گردوخاک |


هستی ام هنوز بر پایه توست که روزی باید می آمدی به سراغم و بودن را یادم می دادی

و خیلی زود می رفتی . چقدر شیرین دروغ گفتی که دوستت دارم .

ساده ترین کلام برای با تو بودن را بارها به یادت زمزمه می کنم و

با تو گپ می زنم . می خندم . می رقصم

ولی هنوز از بوسیدن تو عاجزم . . .

سلام.

+ نوشته شده در 90/09/06ساعت 16:20 توسط گردوخاک |


چراغ ها در روشنایی روز به فراموشی سپرده می شوند

اما چراغ من در تاریکی به خاموشی سپرده شده...

+ نوشته شده در 90/08/29ساعت 17:12 توسط گردوخاک |


ساده گذشت همه ی لحظه های ساده ای که همه چیز بود تا بفهمم کجای زندگی ام

یک لحظه وسوسه ی خوردن سیب تو تا همیشه زنجیر شد به پاهای آلوده به رفتنم

من از نفس دست کشیدم

مطمئن باش نیش خند من بی منظوره . 

زمان... غصه دار نباش

از ثانیه های کثیف تو چیزی به ارث نخواهم برد

عقربه ها دوان دوانند تا به هیچ کجا برسند

تاریخ رسیدنم انقضا شده

وسوسه ی خوردن سیب تو تا همیشه زنجیر شده به پاهای آلوده به رفتنم

+ نوشته شده در 90/07/21ساعت 14:51 توسط گردوخاک |


کجای زندگی افتادیم ما آدم های انسان نما؟

ما حیوان های ناطق کمتر یا با کمی هم تخفیف، هم سطح حیوان ؟

من نشسته ام دست به سینه به انتظار که گفته اند قراااااااااار است...

من که از بر کرده ام تمام حرف ها را

حفظ کرده ام که از پشت زمان مردی می آید

زمانی که گم شده در هیجان زرق و برق و رقص و ضرب و

رنگ سبز و آبی و سرخ و سفید و لجنی و حس زرد تهوع...

توی این دنیای بی کس،کسی هست که بداند؟

 کجای زندگی افتاده ایم ما آدم های انسان نما؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 89/12/05ساعت 0:54 توسط گردوخاک |


و من سخت در اشتباه راهی هستم که می روم

و سخت تر این که میدانم و بر نمی گردم...

 

 

+ نوشته شده در 89/07/29ساعت 0:45 توسط گردوخاک |


همه چیز خراب میشه وقتی که اعتماد کنم

و هنوز زمین در حال چرخیدن تو مدار خودشه

انگار نه انگار...همه چیز عادی به نظر میرسه

من هنوز حس می کنم برای مردن زندگی می کنم و برای جهنم بندگی...

زیر سایه ی پوچی هفت هزارو هفتصد و نودو پنجمین روز زندگیمو با دستای خودم پوست می کنم

این یکی هم پوچ از آب در اومد

منم مبتلا شدم مثل خیلی های دیگه

+ نوشته شده در 89/07/27ساعت 0:34 توسط گردوخاک |


چه بیخود شده نفس کشیدن

این فصل چه هوای بدی داره

میفهمی؟ نه نمی فهمی

گناهی که به دوش می کشم

نفسی که بی اراده می کشم

حتی به زور عاشقم...

من و این پل هنوزم از تو میگیم

ما هنوزم چشم به راهیم

من و پل و این فصل هنوز به هوای تو اینجاییم

من روی این پل عادی شدم مثل یک کلاغ

تو محال شدی مثل سراب

+ نوشته شده در 89/05/20ساعت 0:44 توسط گردوخاک |


من پنجره رو بستم اما باد اصرار داشت تنهاییم رو به روخم بکشه

اشک ریختنمو هو میکنه...

به جهنم که چشام بارونیه نه؟

لا لایی هام خوابت کرد

منو کی خواب بکنه؟

 

+ نوشته شده در 89/04/16ساعت 0:53 توسط گردوخاک |


صبر کنید و ببینید که حتی کلاغ ها هم از شهرتان کوچ خواهند کرد

صبر کنید و ببینید که چگونه در خاکستر فرزندانتان به خوشبختی خواهید رسید

مال شما...

زندگی همه اش مال شما و هنگام رهایی از درد وجدان میتوانید به مزار مادرانتان پناه ببرید

سر در دامان خاکی شان بگذارید و بگوییدکه دعایمان کنید

بگویید فرزندانی فربه از رنج قربانی آینده کوتاهمان کردیم

آه...فرزندی نماند

همه زندگی و آینده زیبا که دعوتمان کردید به آن بیاییم مال شما

حالا بی حساب شدیم.

+ نوشته شده در 89/04/03ساعت 15:16 توسط گردوخاک |


با گرمی تن تو سوختنم آرزوست

هم عطر ناب لحظه های تو بودنم آرزوست

لحظه لحظه همه ی وجودم در انتظار تو

در پیش چشم مهربان تو  نازم آرزوست

+ نوشته شده در 89/03/29ساعت 0:41 توسط گردوخاک |


تو را آغوش میگیرم

تو خوابیدی منو اینبار میبینی کنارت، بدون اشک بدون آه می لرزم فقط

باد های رفتن و افسوس از کنار درز باز و کهنه ی در می خزند آروم

ناله میزد در که میری

دست جسمت سرد بود اما نگاهت مثل هر بار توی چشمم خیره و می خواستی نازم کنی

نا خواسته از درز کهنه رد شدی

تنها ترم کردی

 تو هر بار بوی عطر و مهر میدادی ولی این بار....

تو بوی مرده میدادی

+ نوشته شده در 89/03/26ساعت 23:11 توسط گردوخاک |


شمردن های من پایان ندارد

لحظه های تلخ این تنهایی من

فکر کردن    فکر کردن

خواب و بیداری و تکرار

نه نمی آیی...

+ نوشته شده در 89/03/26ساعت 23:2 توسط گردوخاک |


نا خواسته بود همه ی آنچه را که آهسته برایت زمزمه می کردم

از بس دلم برای یک لحظه بودن تنگ شده بود

هی گفتم ای کاش

هی گفتم ای کاش

پس رسیدن کجاست؟

کجای زندگی گیر کردم که هر چه زور میزنم فقط میبینم لباسم پاره تر شده ؟

همه رسیدند و گفتند پس کی می رسیم؟

شاید منم رسیدم ولی چون نیست نرسیدم...

+ نوشته شده در 89/03/21ساعت 0:49 توسط گردوخاک |


نشسته بودم کنار جاده ای که تو از آن می گذشتی

لحظه ای چشمانم خشک نبود و همیشه کنار روز های بودنت شمعی روشن کردم

تا شاید میان تاریکی لحظه ای به چشمانت گیرا باشم.

دل خوش کردم به هر صدای گنگی که برایم تو را یاد آوری می کرد ...

+ نوشته شده در 89/03/01ساعت 22:16 توسط گردوخاک |


من برای دل بستم به تو هر شب نگران میشم و

 انگار نگاه تو میون من و شاید کس دیگه...

باز بیدار شم از خواب تو تا صبح

میون من و کابوس تو درگیری هست...

+ نوشته شده در 89/02/31ساعت 23:46 توسط گردوخاک |


آتشی که روشن کردم نشانه اعتراض به زمستان نیست

می خواهم همه را به گرمای عشق دعوت کنم

حتی سرما را

می خواهم نا امیدی را به همه ی خوبی های در راه امید وار کنم.

+ نوشته شده در 89/02/09ساعت 22:42 توسط گردوخاک |


توی این فاصله مون

بوسه و احساسه

فاصله قد یه لبخند

بینمون فقط لباسه

توی دستامون نوازش

توی چشم تو یه خواهش

تو صدای من خجالت

تو نفس های تو سازش...

+ نوشته شده در 89/02/09ساعت 22:31 توسط گردوخاک |


همه جا بارونه

شب چقدر آرومه

من کجا خوابم برد

فکر من داغونه

عشقمو کی برده؟

سهممو کی خورده؟

دست من خالی شد

من که ماتم برده...

 

+ نوشته شده در 88/12/29ساعت 2:2 توسط گردوخاک |


بو می کشم گلهای خشکی را که در انتظار تو بودند تا قطره ای حیات هدیه شان کنی

می شناختم دستانت را وقتی دستهایم را به قصد کشت جدایی فشار می دادند

ستایش می کردم چشمانت را وقتی با شیطنت کودکانه در میان نگاهم به دنبال عشق می گشتند

میدویدم میان افکارت تا مبادا که لحظه ای از یادم غافل شوی

من کنارت بودم پس به چه می اندیشیدی؟

+ نوشته شده در 88/12/29ساعت 1:56 توسط گردوخاک |